اگر بینم که غمگینی و از چشمان سیاهت اشک میبارد ،زمین و آسمان را زیرو رو سازم که بنیادش بر اندازم.
اگر بینم که غمگینی؛نگاهت سرد و خاموش است، روم پیش خدا در آسمانها، در زمین خواهم مرا زندانیه زندان غمهای جهان سازد،ترا آزاد گرداند. اگر بینم که غمگینی؛ روم در آسمان،در قعر جنگلهای بی پایان،به عمق زیر دریاها،کلید رمز خوشبختی دنیا را به دست آرم به زیر پایت اندازم که تو : لبخند شادی بر لب آری!....
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط اشکان
|

هی، فلانی!
زندگی شاید همین باشد... دنياي عجيبي است؛ 
وقتي مي خواهي گريه کني،
شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي
و وقتي شانه اي براي گريستن داري
ديگر اشکي براي ريختن نداري،
و نه حتي نيازي به ريختن اشک!!!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط اشکان
|

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت کسي که دوباره و دوباره و دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد حمايتگر تو باشد کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد تو بياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه همان کسي که مي خواستم
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط اشکان
|

نه مى توانم خود را از تو پس بگيرم
نه تو را پس بدهم
تو مرا گرفته اى يا من تورا،
نمى دانم. 
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط اشکان
|

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شد چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک 
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط اشکان
|

چرا؟ این روزها با هر که دوست می شویم احساس می کنیم آنقدر دوست بوده ایم که وقت خیانت است کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی.... آهسته می گویم : الهی ! بی اثر باشد
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط اشکان
|

برایم از دویدن نگو من پر از خاطره دویدن هستم........................ وقتی دل بالایی میشکنه...دل پایینی خون گریه می کنه.... چیزی که منو به نوشتن تو این وبلاگ وا میداشت٬دلی بود که شکست.... دلم پره .... دلم گرفته.... نمیدونم از کی .. از چی ؟ از آدمائی که قدر دوست داشتن و نمیدونن یا نمیخوان بدونن یا دوست داشتنو واسه خودشون یه جور دیگه تعبیر کردن کن دل دارد. و من بردم باورتان میشه ..............................خدایا شادم ! با سقوط مان بهایش را میدهیم بس گران .... همه ما این درد را کشیده ایم و این زمین را خورده ایم . بس کنید ...همین جا تمامش کنید ............ مسیرتان را خودتان پیدا کنید. به امید آنکه همه سوزنبان ریل خود باشیم ...................................... یه اعتراف : من خیلی می ترسم ........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط اشکان
|

هنوز پسورد قلبم همان است ................... و فقط تو میدانی 
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط اشکان
|

و .....

شنیدم آنچه که در توانم نبود ............
...............
(معذرت آنقدر حالم بد هست که قلمم لکنت گرفته ....میخواستم حرف بزنم اما لال شد زبان و قلمم
غم خفه ام کرده معذرت .... )
جلو تر نیا میره تو پات
اینکه زیر پات هست شیشه نیست خورده های منه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط اشکان
|

مـــــــــــــیدانم که یک روز خـــواهی آمـد عاشقت خواهم ماند..........بی آنکه بدانی. الو ... الو... سلام
روزی که مثل هر روز نیســــــــــــــــــــــت
آن روز چه من باشـــــــم و یا نباشـــــــم
روز شکفتن گل های نرگسی خواهدبود
که به انتظارش شب ها و روز ها را بی تو و با نام مبارک ات سپری کردیم
آن روز تو خــــــــــواهی آمــــــــــــــــــــــد
آنــروز اگــر باشــم سیل اشـــکـهایـم مــرا به تو خـواهــد رســــــــــــــــــاند
تا پـاهــایـــت را بغــــل کــــــنم
و بوســـــــــه بر خاک پایت زنم
یا مهدی ادرکنی
دوستت خواهم داشت ..........بی آنکه بگویم.
درد دل خواهم گفت ..........بی هیچ کلامی.
گوش خواهم داد ..........بی هیچ سخنی.
در آغوشت خواهم گریست .......... بی آنکه حس کنی.
در تو ذوب خواهم شد ..........بی هیچ حرارتی............
این گونه شاید احساسم نمیرد، من اينجا تنها ماندم...............
پروردگارا.....................
انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای.......... 

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط اشکان
|

عشق همان است که تمام افراد عالم هستی در آن گرفتار میشوند عشق همان است که فاصله های قلب ها را کم می کند عشق همان است که آدمی در قبالش هیچ سلاحی ندارد عشق خود سلاحی است که اگر کسی گرفتارش شود هیچ کاری از او بر نمی آید سال ها باید زندگی بی برنامه ای را دنبال کند زندگی بی برنامه گاهی خوب است و گاهی هم بد گاهی شیرین است و گاهی تلخ اما قطعا تلخی عشق همانا بیشتر از شیرینی آن است و زیبایی عشق همانا شیرین تر از جان آدمی حال بنگرییم که عاشقی موضوعی است برای زندگی اگر کسی عاشق شود و عشق خود را از دست دهد چه کند آیا این مشکل او را تباه نمی کند حال با این مشکل می دانیم که ریسک عاشقی بالاست اما خیلی ها این ریسک را می کنند و این درد را می کشند همانا شنیده ایم که بعضی دردها شیرین اند انسان را می آموزند می آموزند برای زندگی حال بنگریم که عاشقی با عشق خود به هر دلیلی به هم زند آیا باید بازهم درد را تحمل کند آیا باید بار دیگر به دلی عشق ورزد یا باید برای همیشه در گوشه ای تاریک در محبس باشد در محبس عشق خود بسوزد وبسازد
************************
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط اشکان
|

طی یک اقدام قافلگیر کننده می خوام یه مصاحبه خیالی از خودم بذارم اینجا
البته ربطی نداره ها ولی بد نیست بخونش (تو ادامه مطلبه)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط اشکان
|

سلام به همگی دوستان گلم و همراهان همیشگی محفل عاشقانه ها --- خواب از سرم پریده... امشب نیز در خلوت تنهایی به آرامی گریستم... همه در آرامش هستن جز عاشقای در به در... باز خوبه که عده ای میتوانند به راحتی سر روی بالین بزارن و به خواب عمیقی فرو برن... شاید همه غصه هاشون این قدر فراوونه که مثل ما میزنن به طبل بی عاری... ولی نه هیچ دلی بی غم و غصه نمیشه... ما آدما زود دل بسته میشیم به محیط اطرافمون به آدمای زود آشنا... زود هم احساس خوشبختی می کنیم... نمی دونیم که خوشی موندگار نیست و دائم جایش را با غم عوض میکنه... پس خوبش اینه که از غصه ها نهراسیم... و اگه احساس می کنیم به ما ظلم شده... خودمون به خودمان ظلم نکنیم... قدر خودمون بدونیم... به خدا این دلای ما ارزششون بیشتر از اینه... میخوام وبلاگو با یه شعر از فریدون فروغی شروع کنم این شعرو خیلی دوست دارم چون هم سادست هم... بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن »

+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط اشکان
|
